پیدا





برای مخاطب نوشته های خاص من

درخواست حذف اطلاعات

عزیز دل...تی وی میبینی...از این ایی که خیلیا میگن د یت و اینا...اسمش چیه...ارماندو....من خیلی دوسش دارم...میدونی داستان چیه...دختره عاشق پسریه که فک میکنه مرده ولی پسره زندس و از دور حواسش به دختره هست...صد در صد ته به هم میرسن....بگذریم از اونا...درباره تو حرف بزنیم....ببین....من تا ابد میتونم خیال بسازم که فقط میخواسی ادمارو امتحان کنی...خیال بسازم که بر میگردی...حتی با زن و بچه...میتونم....نگو نه...من هنوز اون سنگ سرد تیره رو باور ن ....فقط برگرد...خب؟من دخترم....نمتونم خودم پاشم بیام بالا سر قبرت....الان شاید ۹ ماه یا یه سال میشه...هر چهقدر که هست من دل تنگتم...خب؟من هنوز باور ندارم ... دلم میخواد ته ته تهش...حتی سی سال بعد یهو پیدات بشه پوزخند بزنی بهم و بگم خوشبختی و بگی اره....و من هم خوشبخت شم...من دلم تنگته مرا ببخش که اینقدر دوستت دارم مرا ببخش که رفتی و زنده ام بی تو



مستر

درخواست حذف اطلاعات

مرضیه رفته...خوشحالم براش البته اگه همراه موفقیت باشه براش....و من....ناراحتم برا من... جدید فقط برات میزنه...هیچی...فقط ایرادا رو میگه...اصلا دستم سمت ساز نمیره...ینی با خودم کلی کلنجار رفتم تا یکم زدم ولی چه زدنی...همه غلط غلوط تا تهش تونسم یه مرغ سحر عصبی بزنم....مستر شمبه میره پادگان....مطمئنم یه روز اسمشو به عنوان یه ادم بزرگ میشنوم...خدا جدا نخوای اجر این بچه رو بدی تو این دنیا...حداقل یکمشو....بده...گفت از راهنمایی از خونوادش دور بوده و کار میکرده....ته استقلاله...دانشجو نیس...شنبه باس پادگان باشه تو بیرجند...اونوقت به جا استراحت و رفتن پیش خونوادش اومده کار کنه میگم برا چی...میگه چون بعدا که برم اونجا بخوام همینو یاد بگیرم کلی دنگ و فنگ داده حداقل اینجا یکم بیشتر ادما رو میفهمم...راحت ترم...این ینی انگیزه....قرار بود بره زیر نظر وزارت دفاع که بتونه بیاد یونی زود زود ولی رفت ....اول گفت نمیشه بیاد و اینا ولی اینطور که میگه انگار برمیگرده یونیشون...ولی وقتی بهش گفتن برو بیرجند گفت حتما حکمتی داره این یعنی ایمان خالص....ماشین داره...خونه مجهز داره...نمدونم چند سالشه...شاید ۲۵...شاید ۳۰...ولی این برا یه جوون که فقط و فقط پولشو خودش در اورده یعنی مصمم بودن....شاید ۸ روز براش کار کردیم...بجز یه روزش که کار سنگین بود و نمیرسید بره ید و حالش بد بود هرررررر روزش....هر روزش رو برامون تغذیه می ید....این ینی لطف و شعور....کنارش که کار میکنی اصلا احساس عذاب نمیکنی که پسره...از لحظه اول....خیلی....خییییلی برادرانه کنارت کار میکنه حد خودشو میدونه...ینی تمام وقت ما در حال شوخی و مس ه بازی ایم ولی یه بار از خط قرمز یکیمون هم رد نشده...حتی سلطان....انقد ادم بزرگیه...گوشیش از این گوشیاس که بالا ترین اپشنش چراغ قوس....فک نکنین ندار بوده که اینو یده ها...نه...لبتاپش وایو هس....امروز که گوشیمو میخواس که سایتو چک کنه گفت گوشیم جی فایوه ولی دس نمیگیرم....گفتم وا چرا....گفت نمیتونم کنترلش کنم...گفتم چیو...گفت مجازیو...انقد ادم محکم...اراده کرده و گوشیو گذاشته کنار...اونوقت من با همین حوصلم سر میره و غر غر....خاک واقعا....یه وظیفه شناس مغروره...به قول خودش حاضر نیس کارشو دست ی بده که انجام بده...الانم انگار مجبورش ...کاری که انقد سنگینه رو تو چند روز انجام داد...دفعه اولش بود ولی انقد سریع انجامش داد که تا قبل سربازیش تحویل بدتش...منم یه سری لیبل زدن داشتم گفتم ولش کن ترم بعد...شخصیت این یارو کجا ما کجا.....امروز کلی حرصش دادیم که فست فود داشتین و اینا حالا برین پیتزا درست کنین برامون بیارین....انقد گفتیم ظهر رفت غذا بگیره کلی کلی بازی در اوردیم تا اومد بریم....در نهایت که عاشقه...خیلی انگار عاشقه...دلم براش کباب شد وقتی گفت و اینا...نمدونم اونروز برا چی بود که اشکشو دیدم ولی دیدم....و ذهن من فقط میره سمت دختره که داغونش کرده با پر توقعیش یحتمل...ولی به نظرم نباس خوشو دست کم بگیره...ادمی که الان بدون پول مامان باباش اینجاس...انقد مستقل...انقدر پر فکر...به قول مولود انقد نخبه...احتمالا از پس هر کاریش بر میاد....امروز بعد خ ظی تواسانسور گفتم بش بگیم بیاد بریم بستنی بخوریم... اول گفت نمخواد سلطان که گفت بریم رفتیم...بعد مثهسه کله پدک پخش شدیم تو سالن و در نهایت زنگ زدم بهش که مستر میشه بیاین...قطع کرد داشتم بیرونو نگا می مثه جن ظاهر شد...گفتم بریم بستنی و اینا...گفت بریم ناهار...سه تایی چش غره رفتیم و نه و اینا گفتیم که رفتیم پایین تو راه یه کاپل دیده داد میزنه بچه ها دارن منو نیبرن بستنی بهم بدن بیا بریم...ینی اگه کل دانشکده اشون از اونجا رد میشد مارو ورش ت میکرد اسکل سیاه...خلاصه رفتیم بستنی رو گرفتیم و خوردیم یکم نصیحتمون کرد و یکم مس ه بازی در اورد و بعدم خداحافظی و ارزو موفقیت... میگه دیدار به قیامت که میگن همینه دیگه...اره واقعو ولی واقعا به معنای واقعی مردونگی داشت...تو این زمونه که همه دستشون تو جیب ماد درشونه این حجم استقلال و مردونگی تو رفتار کمیاب نه...نایابه...کاش دختره اگه به صلاحشه بهش بدن...دلش نشکنه...براش ارزو موفقیت میکنم...جز ادماییه که از ته ترین قسمت قلبم دلم میخواد وقتی ع شو شر میکنم یا تو تی وی نشونش بدن با افتخار بگم این کارفرما ما بوده ها....موفق باشی برادر...سپردمت به زاده سید محمد



سندروم گریه

درخواست حذف اطلاعات

اقا این مریضی من پیشرفت کرده...بذارین بگم...قبلا دوزش کم بود...در حد اهنگ...الان هر چی اهنگه شاد تر باشه و صدا خواننده هه شاد تر...متنشو میگم در درجه اول...من شدید تر بغض میکنم و گریه میکنم...تبلیغ تی وی چیه؟؟؟شاد باشه گریم میگیره غمگین باشه گریم میگیره...تو ا که دیگه هم همینه وضعیت...حالا همه اینا به کنار بدتر از همه دیروز تو این جشن عقده....دوماد واسه عروس داشت خیر سرش من یه پرندم میخوند...احساس چقدر خوشبختن...یه اخی از ته دل گفتم و نیشمو باز و با ذوق نگاشون ...بعد دیدم بله چشام داره خیس میشه...روانی گدیت واس چیه....بمرگ خودم چلم....عروس هیچ ربطی به من نداره...هیچیا...دختر دوست خودم دختر دوست مامانم و دختر خواهر دوست صمیمی مامانم...اصلا دختره رو ندیده بودم...حرفم نزدیم...بعد زرت....ینی خاک تو سرم...به همه میگم من ادم احساساتی ای نیسم بعد با دیدن یه لحظه خوشی مطلق زرت گریم میگیره...چمه واقعا...نگرانم... بعد یه چیز جالب کشف ...من از عروس شدن متنفرم...ینی اگه احیانا ازدواج کنم حداکثر یه جشن تو کلش میگیرم باقیو میدم خیریه...ببینین اول که ماس شیو کنیم که یا حسین...بعد باید بریم ید...این قبلشه ها ولی کلا...کلی پول بالا لباس بدی..بعد کلی پول کرایه تالار و ماشین و کوفت و درد...بعد یه صبح تا شب زیر دست ارایشگر که چه...خوشگل شی...بعد بری جلو یه دوربین خسته و کلی طبق خواست اون باشی...بعد باس ید که میشی نقطه توجه مطلق...منم که داغونم تو ...بعد با دوماد...بعد دوماد هم شیش پله بدتر از من باشه دیگه یا حسین...در واقع هدر رفت پول...انرژی...و مهمتر از همه زمانه...بهشم که فک میکنم لباس عروس بخوام بپوشم عصبی میشم...اه عق....چیه میگن بدون شک ارزوی هر دختریه...خلاصه که باید یه گوشه دنج و بی استرس به من بدن تا سیر گریه کنم شاید این سندرومه درمان شد



آی

درخواست حذف اطلاعات

از دیروز تالا حس مرگ دارم ????????????اول قلب درد و تنگی نفس...اون اوکی شد یهو پاهام گرفت و از دیروز تاحالا درد میکنه...صبحم دستم...الانم دل درد یهویی...چه کنیمون



چشمانت ارزوست

درخواست حذف اطلاعات

وااایییییی باز ایهام اهنگ خوند من رفتم....این چشمانت ارزوست عالیه....انقد زل زدم به چشماش توی ع ی که تو گوشیم قاچاقی نگه داشتم....واااااایییییی اون قسمت دوم که میگه تو رفته ای و من هنوز ادامه میدمت...به گریه تکیه میکنم مرا اگر نخواهی.....میشه به ع ت زل زد و سال ها زار زد با این ع ....به گریه تکیه میکنم مرا اگر نخواهییییییییییی چشمانت ارزوست از سر نمپرد تو را زخاطرم ی نمیبرد به خاک و خون کشیده ای مرا زمن بریده ای مروووووووو به دل نشسته ای چه کرده ای با دلم به گل نشسته ای میان ساحلم به خاک و خون کشیده ای مرا زمن بریده ای مرووووووووووو



حسین

درخواست حذف اطلاعات

من خیلی تو جو حسین نمرم....نه که زده باشم یا خشک باشم....نه....از این سبک عزاداری هایی که عموما پخش میشه رو ندوس....فقط عزاداری یزد....امسال بجا تشنگی به چیزای دیگه فک ....مثلا فک کن...چراغارو خاموش کنی بگی دوستان هرکی نمتونه بره....بعد چشاتو باز کنی ببینی از میلیارد ها ادمی که گفتن دوست دارم ۷۲ تاش کنارتن...که نمیدونم چنداش ولی بیشترش خونوادتن...کی میتونه جای حسین علی باشه و خم به ابردش نیاره....من حتی اگه بدونم هم پوزخند میزنم...بعدم شیش ساعت گریه میکنم....حالا....فردا صبح...یه مشت نامرد روبروتن که گفتن پشتتیم ....بازم خم به ابروت نیاری و بگی اشکال نداره....چند تا بچه کنارت از تشنگی گریه کنن...و بعد تویی که بدون هیچ چاره ای باید بشینی و گوش بدی....بشینی و ببینی که یکی یکی دوستات میرن تو دل لشکر لشکر دوستای سابقت و تهش یه اسب خونی خالی بر میگرده....من سر اولیش از غصه دغ می ...همون اول اول....همونجا میگفتم اقا من تسلیم بردارین ببرین...همونجا میگفتم خدا چرا منو نمبیتی...من خوبم یا اونا...چرا کمکم نمکنی...بعد فک کن داداشت بره و دستشو سر نیزه ببینی....مشک خالی و شرمنده و تیر خوردشو ببینی که نرسید به بچه هات...که عموشون برنگشت...کی همچین عمویی داره...عمو من نیومد دو ساعت پیش پدر خودش که مامانم بره پیش مامان خودش...ما دنبال چی ایم....یهو پسرت بره بر نگرده....یهو پسر کوچیکت از تشنگی گریش بند نیاد...ببری براش اب بخوای با تیر بزنن تو گلوش...من باشم دیگه طاقت نمیارم...اصلا هیچ طاقت نمیاره...من بچه ندارم...ولی تصور اینکه یه بچه رو تو اون حال ببینم هم دیونم میکنه...چقدر حسین سفت بود و چقد شمر و یزید بیرحم....یهو بری که بجنگی که تموم شه همه چی...بچه داداشتو ببینی...که میاد نجاتت بده...مگه چند سالش یود لعنتیا که زدینش....مگه شما خودتون بچه ندارین...مگه نمیفهنین امانت چیه....نامردا مگه خودتون نگفتین بیاد...اومد...حداقل دو کلوم از حرفاش بشنوین....اول جون به لبش کردین با گرفتن عزیزاش حالام تشنه کشتینش....شما به چه دینی هسین لعنتیا....حالا همه این دردا رو از چشم زینب ببین...از چشم سجاد...با اجازه خدا من زینب و سجاد رو اسطوره صبر میبینم ....من اگه بودم تو همون لحظه اول کم نیاوردم پشت پا میزدم به دین یا هرچیز دیگه....چی داشتن اینا که کم نیاوردن...دنبال چی بودن سر چی جنگیدن....دین؟ایمان؟ اگه اونا مومنن ما چی ایم...یه مشت ادم که داریم روزو با ۴ رکعت نصفه نیمه و بی حواس سر میکنیم...دروغ میگیم...تهمت میزنیم...غیبت میکنیم و هزار غلط دیگه و بعد نیگم من به دین حسینم....من کجا و اون کجا....اصلا نگاه اون به زندکی چی بود و نگاه من چیه...باید کمی روی خودم کار کنم..من نمیخوام مایه ننگش بشم



تلخ نگاره علیرضا اذر:شعر پر حس:صحنه...

درخواست حذف اطلاعات

همه حسی تو این شعر هست....۴ باری صبح تاحالا گوش دادم اگه بیشتر نباشه....خیلی باحاله...مخصوصا که اوج و فروداش خیلی عالیه...یکم فقط فوش میده به طرف...سر سلسله اوباش????و اینکه خیلی سیگار سیگار میکنه???? یا کنج قفس یا مرگ،این بختِ کبوترهاست ... دنیا پل باریکی بین بد و بدترهاست
اِی بر پدرت دنیا،آن باغ جوانم کو؟ ... دریاچه ی آرامم،کوه هیجانم کو؟
بر آینه ی خانه جای کف دستم نیست ... آن پنجره ای را که با توپ ش تم نیست
پشتم به پدر گرم و دنیا خودِ مادر بود ... تنها خطرِ ممکن،اطرافِ سماور بود

از معرکه ها دور و در مهلکه ها ایمن ... یک ذهنِ هزار آیا،از چیستی آبستن
یک هستیِ سردستی در بود و عدم بودم ... گور پدر دنیا،مشغول خودم بودم
هرطور دلم می خواست آینده جلو می رفت ... هر شعبده ای دستش رو می شد و لو می رفت
صد مرتبه می کشتند،یک بار نمی مردم ... حالم که به هم می ریخت جز حرص نمی خوردم

آینده ی خیلی دور،ماضیِ بعیدی بود ... پشت درِ آرامش طوفانِ شدیدی بود
آن خاطره های خشک در متنِ عطش مانده ... آن نیمه ی پُررنگم در کودکی اش مانده
اما منِ امروزی،کابوسِ پُر از خواب است ... تکلیف شب و روزم با با اعصاب است
نفرینِ کدام احساس خون کرد جهانم را؟ ... با جهدِ چه جادویی بستند دهانم را؟

من مرد شدم وقتی زن از بدنش سر رفت ... وقتی دو بغل مهتاب از پیرهنش سر رفت
اندازه ی اندوهم اندازه ی دفتر نیست ... شرح دو جهان خواهش در شعر میسر نیست
یک چشم پُر از اشک و چشمِ دگرم خون است ... وضعیتِ امروزم آینده ی مجنون است
سر باز نکن اِی اشک،از جاذبه دوری کن ... اِی بغضِ پُر از عصیان این بار صبوری کن

من اشک نخواهم ریخت،این بغض خدادادی ست ... عادت به خودم دارم،افسردگی ام عادی ست
پس عشق به حرف آمد،ساعت دهنش را بست ... تقویم به دستِ خویش بندِ کفنش را بست
او مُرده ی کشتن بود،ابزار فراهم کرد ... حوای هزاران سیب قصدِ منِ آدم کرد
لبخند مرا بس بود،آغوش لِهم می کرد ... آن بوسه مرا می کشت،لب منهدمم می کرد

آن بوسه و آن آغوش،قتاله و مقتل بود ... در سیرِ مرا کشتن این ی اول بود
تنها سرِ من بین این ولوله پایین است ... با من همه غمگینند تا طالع من این است
در پیچ و خمِ گله یک بار تو را دیدم ... بین دو خیابان گرگ هی چشم چرانیدم
محضِ دو قدم با تو از مدرسه در رفتم ... چشمت به عروسک بود،تا جیبِ پدر رفتم

این خاصیت عشق است،باید بلدت باشم ... سخت است ولی باید در جزر و مَدت باشم
هرچند که بی لنگر،هرچند که بی فانوس ... حکم آنچه تو فرمایی اِی خانم اقیانوس
کُشتی و گذر کردی،دستانِ دعا پشتت ... بر گودِ گلویم ماند جا پای هر انگشتت
از قافله جا ماندم تا هم قدمت باشم ... تا در طَبقِ تقسیم راضی به کمت باشم

آفت که به جانم زد کشتم همه گندم شد ... سهمِ کمِ من از سیب نانِ شبِ مردم شد
اِی بر پدرت دنیا،آهسته چه ها کردی ... بین من و دیروزم مغلوبه به پا کردی
حالا پدرم غمگین،مادر که خودآزار است ... تنهاییِ بی رحمم زیر سرِ خ ر است
هر شعر که چاقیدم از وزنِ خودم کم شد ... از خانه به ویرانی،تکرارِ سلوکم شد

زیر قدمت بانو دل ریخته ام برگرد ... از طاق هزاران ماه آویخته ام برگرد
هر چیز به جز اسمت از حافظه ام تُف شد ... تا حالِ مرا دیدند سیگار تعارف شد
گیجیِ نخِ اول،خون سرفه ی آ شد ... خ ر غزل رو کرد،لب زهرِ مکرر شد
گیجیِ نخِ دوم،بستر به زبان آمد ... هر بالشِ هرجایی یک دسته کبوتر شد

گیجیِ نخِ سوم،دل شور برش می داشت ... کوتاهیِ هر سیگار با عمر برابر شد
گیجیِ نخِ بعدی،در آینه چین افتاد ... روحی که کنارم بود هذیانِ مصور شد
در ثانیه ای مجبور نبض از تک و تا افتاد ... این گونه مقدر بود،این گونه مقرر شد
ما حاصلِ من با توست،قانونِ ضمیر این است ... دنیای ش تن هاست،ما؛جمعِ م ر شد

سیگار پس از سیگار،کبریت پس از کبریت ... روح از ریه ام دل کند،در متن شناور شد
فرقی که نخواهد کرد در مردنِ من ... تنها با آن گره ابرو مردن علنی تر شد
یک گامِ دگر مانده،در معرض تابوتم ... کبریت بکِش بانو،من بشکه ی باروتم
هر غمِ خود را داشت،هر سرِ کارش ماند ... من نشئه ی زخمی که یک شهر خمارش ماند

چیزی که ش تم داد خمیازه ی مردم بود ... اِی اطلسِ خواب آلود،این ی دوم بود
هرچند تو تا بودی خون ریختنی تر بود ... از خواهرِ مغمومم سیگار تنی تر بود
هرچند تو تا بودی هر روز جهنم بود ... این جنگِ ملال آور بر عشق مقدم بود
هرچتد تو تا بودی ساعت خفقان بود و ... حیرت به زبان بود و دستم به دهان بود و

چشمم به جهان بود و بختک به شبم آمد ... روزم سرطان بود و جانم به لبم آمد
هرچند تو تا بودی دل در قدَحش غم داشت ... خوب است که برگشتی،این شعر جنون کم داشت
اِی پیکرِ آتش زن بر پیکره ی مردان ... اِی سقفِ مخدرها،جادوی روان گردان
اِی منظره ی دوزخ در آینه ای مخدوش ... آغاز تباهی ها در عاقبتِ آغوش

اِی گافِ گناه،اِی عشق،بانوی بنی عصیان ... اِی گندمِ قبل از کشت،اِی کودکیِ
اِی دردسرِ کِشدار،اِی حادثه ی ممتد ... اِی فاجعه ی حتمی،قطعیتِ صد در صد
اِی پیچ و خمِ مایوس،دالانِ دو سر بسته ... بیچارگیِ سیگار در مسلخِ هر بسته
اِی آیه ی تنهایی،اِی سوره ی مایوسم ... هر قدر خدا باشی من دست نمی بوسم

اِی عشقِ پدر نامرد،سر سلسله ی اوباش ... این دَم دَمِ آ را این بار به حرفم باش
دندان به جگر بگذار،یک گامِ دگر باقی ست ... این ظرفِ هلاهل را یک جامِ دگر باقی ست
دندان به جگر بگذار،ته مانده ی من مانده ... از مثنویِ بودن یک بیت دهن مانده دنیا کمکم کرده است،
از جمع کمم کرده است
بی حاصل و بی مقدار
یک صفرِ پس از اعشار
یک هیچِ عذاب آور
آینده ی خواب آور
لیوانِ پُر از خالی
دلخوش به خوش اقبالی

راضی به اگر،شاید
هر چیز که پیش آید
سرگرمِ سر دور
در جبرِ جهان مجبور
لبخندی اگر پیداست
از عقده گشایی هاست
ما هر دو پُر از دردیم
صد بار غلط کردیم

ما هر دو خطاکاریم
سرگیجه ی تکراریم
من مست و تو دیوانه
ما را که بَرَد خانه
دلداده و دلگیرم
حیف است نمی میرم

اِی مادرِ دلتنگم، دلبازترین تابوت ... دروازه ی از ناسوت، تا شَعشعه ی لاهوت
بعد از تو ی آمد ... اشکی به میان انداخت
آن خانمِ اقیانوس ... کابوس به جان انداخت
اِی پیچ و خمِ کارون تا بندِ کمربندت ... آبستنِ از طغیان،الوند و دماوندت

جانم به دو دستِ توست،آماده ی اعجازم
باید من و شعرم را در آب بیاندازم
دردی که به دوشم ماند از کوه سبک تر نیست
این ی آ بود اما غمِ آ نیست
دستانِ دلم بالاست،تسلیمِ دو خط شعرم
هر آنچه که بودم هیچ،این بار فقط شعرم



مامانی

درخواست حذف اطلاعات

ام.....چقد حرف نگفته هست...یکمشو فقط قراره بگم.....پس از ۳ هفته درد و اینا... ب دوباره حالم خیلی بدتر شد و رفتم درمونگاه راوند یه مسکن و یه چی دیگه با سرم خالی کرد تو خونم....اومدم خوابگاه باز همون اش و همون کاسه....بعد فک کن یه مسکن قوی زدن بهت داری خفه میشی از خواب یهو یکی بشقاب میشکنه...جارو میاره اونو جمع کنه یکی دیگه برمیداره کل اتاقو جارو میکنه....اخه ساعت یک؟؟؟؟بعد تو تو اتاق بودی نفهمیدی من حالم بده اوکی....الان که میبینی افتادم یکم مراعات کن....بعد تااین جاروش تموم شه اثر مسکن نصفش پرید ...خو ده بودم ولی درد امان نمداد...تا بلا ه خوابم برد....صبحی بخاطر که ب مهتاب به مامی پی ام داده بود قبلانلاین شدن نامی بهش پی ام دادم و شرح واقعه ....بعد انلاین که شد یه ساعتی باهم چتیدیم...گفت بیا امروز...گفتم دوتا کار دارم...گفت تغذیه ات باید خوب باشه....گفتم باشه...حدیث ظهر ته چینمون میده گفت ته دیگشو نخور????????????????☹☹☹☹بعد گفت دو وعده کباب....موز و کاکائو....گفتم پیتزا و اش هم هوس گفت سمه برات????????????☹☹☹☹☹بعد دیگه گفتمش که پرستاره زده دستمو تر ده....هر چی گفت اسکل بازی در اوردم که بدونه خوبه حالم....بعد هم که گفت مواظب خودت باش...گفتم من اگه دم مرگ هم باشم برا که تو غصه نخوری بر میگردم...اصلا این حجم دوست داشتنی بودن واسه این دونفر عجیبه....انگار فقط ارامشن ....فقط خوشبختین....داشتنشون نعمته....خدایا مرسی که بهم دا ون.... ی ازین شانسا نداشته......عاشقتم که این دوتا رو گذاشتی تو تالعم????????????????????



گنا ار

درخواست حذف اطلاعات

من به غمگین ترین ح ممکن شادم تو به اندوه دلم ثانیه ای فگر نکن پ.ن:چرا همیشه یه کاری میکنم که احساس گناه خفم کنه؟ پی گیر نباشید که چی شده