پیدا





مستر

درخواست حذف اطلاعات

مرضیه رفته...خوشحالم براش البته اگه همراه موفقیت باشه براش....و من....ناراحتم برا من... جدید فقط برات میزنه...هیچی...فقط ایرادا رو میگه...اصلا دستم سمت ساز نمیره...ینی با خودم کلی کلنجار رفتم تا یکم زدم ولی چه زدنی...همه غلط غلوط تا تهش تونسم یه مرغ سحر عصبی بزنم....مستر شمبه میره پادگان....مطمئنم یه روز اسمشو به عنوان یه ادم بزرگ میشنوم...خدا جدا نخوای اجر این بچه رو بدی تو این دنیا...حداقل یکمشو....بده...گفت از راهنمایی از خونوادش دور بوده و کار میکرده....ته استقلاله...دانشجو نیس...شنبه باس پادگان باشه تو بیرجند...اونوقت به جا استراحت و رفتن پیش خونوادش اومده کار کنه میگم برا چی...میگه چون بعدا که برم اونجا بخوام همینو یاد بگیرم کلی دنگ و فنگ داده حداقل اینجا یکم بیشتر ادما رو میفهمم...راحت ترم...این ینی انگیزه....قرار بود بره زیر نظر وزارت دفاع که بتونه بیاد یونی زود زود ولی رفت ....اول گفت نمیشه بیاد و اینا ولی اینطور که میگه انگار برمیگرده یونیشون...ولی وقتی بهش گفتن برو بیرجند گفت حتما حکمتی داره این یعنی ایمان خالص....ماشین داره...خونه مجهز داره...نمدونم چند سالشه...شاید ۲۵...شاید ۳۰...ولی این برا یه جوون که فقط و فقط پولشو خودش در اورده یعنی مصمم بودن....شاید ۸ روز براش کار کردیم...بجز یه روزش که کار سنگین بود و نمیرسید بره ید و حالش بد بود هرررررر روزش....هر روزش رو برامون تغذیه می ید....این ینی لطف و شعور....کنارش که کار میکنی اصلا احساس عذاب نمیکنی که پسره...از لحظه اول....خیلی....خییییلی برادرانه کنارت کار میکنه حد خودشو میدونه...ینی تمام وقت ما در حال شوخی و مس ه بازی ایم ولی یه بار از خط قرمز یکیمون هم رد نشده...حتی سلطان....انقد ادم بزرگیه...گوشیش از این گوشیاس که بالا ترین اپشنش چراغ قوس....فک نکنین ندار بوده که اینو یده ها...نه...لبتاپش وایو هس....امروز که گوشیمو میخواس که سایتو چک کنه گفت گوشیم جی فایوه ولی دس نمیگیرم....گفتم وا چرا....گفت نمیتونم کنترلش کنم...گفتم چیو...گفت مجازیو...انقد ادم محکم...اراده کرده و گوشیو گذاشته کنار...اونوقت من با همین حوصلم سر میره و غر غر....خاک واقعا....یه وظیفه شناس مغروره...به قول خودش حاضر نیس کارشو دست ی بده که انجام بده...الانم انگار مجبورش ...کاری که انقد سنگینه رو تو چند روز انجام داد...دفعه اولش بود ولی انقد سریع انجامش داد که تا قبل سربازیش تحویل بدتش...منم یه سری لیبل زدن داشتم گفتم ولش کن ترم بعد...شخصیت این یارو کجا ما کجا.....امروز کلی حرصش دادیم که فست فود داشتین و اینا حالا برین پیتزا درست کنین برامون بیارین....انقد گفتیم ظهر رفت غذا بگیره کلی کلی بازی در اوردیم تا اومد بریم....در نهایت که عاشقه...خیلی انگار عاشقه...دلم براش کباب شد وقتی گفت و اینا...نمدونم اونروز برا چی بود که اشکشو دیدم ولی دیدم....و ذهن من فقط میره سمت دختره که داغونش کرده با پر توقعیش یحتمل...ولی به نظرم نباس خوشو دست کم بگیره...ادمی که الان بدون پول مامان باباش اینجاس...انقد مستقل...انقدر پر فکر...به قول مولود انقد نخبه...احتمالا از پس هر کاریش بر میاد....امروز بعد خ ظی تواسانسور گفتم بش بگیم بیاد بریم بستنی بخوریم... اول گفت نمخواد سلطان که گفت بریم رفتیم...بعد مثهسه کله پدک پخش شدیم تو سالن و در نهایت زنگ زدم بهش که مستر میشه بیاین...قطع کرد داشتم بیرونو نگا می مثه جن ظاهر شد...گفتم بریم بستنی و اینا...گفت بریم ناهار...سه تایی چش غره رفتیم و نه و اینا گفتیم که رفتیم پایین تو راه یه کاپل دیده داد میزنه بچه ها دارن منو نیبرن بستنی بهم بدن بیا بریم...ینی اگه کل دانشکده اشون از اونجا رد میشد مارو ورش ت میکرد اسکل سیاه...خلاصه رفتیم بستنی رو گرفتیم و خوردیم یکم نصیحتمون کرد و یکم مس ه بازی در اورد و بعدم خداحافظی و ارزو موفقیت... میگه دیدار به قیامت که میگن همینه دیگه...اره واقعو ولی واقعا به معنای واقعی مردونگی داشت...تو این زمونه که همه دستشون تو جیب ماد درشونه این حجم استقلال و مردونگی تو رفتار کمیاب نه...نایابه...کاش دختره اگه به صلاحشه بهش بدن...دلش نشکنه...براش ارزو موفقیت میکنم...جز ادماییه که از ته ترین قسمت قلبم دلم میخواد وقتی ع شو شر میکنم یا تو تی وی نشونش بدن با افتخار بگم این کارفرما ما بوده ها....موفق باشی برادر...سپردمت به زاده سید محمد